تبليغاتX
گل یاس
 
جان نباشد جز خبر در آزمون ×××××××××××××هر که را افزون خبر جانش فزون
 
اربعین حسینی تسلیت و سال نو مبارک باد

چرخ گردون دوباره چرخيد و يك سال ديگر از عمر را رقم زد.بهاري ديگر با فرا رسيدنش زمستاني را به اتمام رساند و پيام آور زندگي تازه شد. به اميد اينكه سالي نو .سال شكوفايي و زيبايي برايتان باشد و بهاران نامحدودي را شاهد باشيد.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 20:50  توسط رضا پیکرنگار  | 

negarnews

29 اسفند یکی از روزهای مهم و سرنوشت ساز در تاریخ کشورمان هست . در این روز صنعت نفت ایران ملی شد .نفتی که منبع اصلی درآمد کشور ماست . این کار را دکتر محمد مصدق نخست وزیر و رهبر نیروهای ملی گرا و همکاری آیته الله کاشانی رهبر مذهبی ،  با تلاش فراوانی انجام داد . او پس از شکایت انگلستان (که در آن زمان نفت ایران را در دست داشت ) به سازمان ملل و شورای امنیت و دادگاه بین المللی لاهه شرکت کرد و نطق های شدیدی علیه انگلستان و اینکه نفت ثروت ملی ایران است ، ایراد کرد وتوانست پس از مبارزات زیاد نفت را ملی کند . او مقصود از ملی کردن صنعت نفت را اینگونه بیان کرده است :(( ملت ایران می خواهد از حق حاکمیت ملی خود استفاده و بهره برداری از منابع  نفت را خود به عهده داشته باشند )) .

و اینک آزمونی دیگری برای ایران ماست تا بتواند از حق مسلم خود دفاع کند واین آزمون همان انرژی هسته ای است که با تلاش و همدلی مسئولان و مردم ایران ، باید همانند نفت که شورای امنیت را به زانو درآورد این بار هم بتواند برای این مهم که حق مسلم ماست جهان را به زانو درآورد.   

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 20:12  توسط رضا پیکرنگار  | 
نگار نیوز
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 17:55  توسط رضا پیکرنگار  | 
negarnews
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 17:41  توسط رضا پیکرنگار  | 
نگارنيوز
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 3:27  توسط رضا پیکرنگار  | 
نگارنيوز
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:27  توسط رضا پیکرنگار  | 
نگارنيوز
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 0:52  توسط رضا پیکرنگار  | 
شريعتي
  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 0:8  توسط رضا پیکرنگار  | 

اين اولين مصاحبه ي من در تهران است با يك پسري كه مردم را با ترازويش وزن مي كرد.

هر وقت مي رفتم دانشكده اونو ميديدم كه آنجا (ميدان هفت تير) نشسته و داره كار مي كنه. يه روز با خودم گفتم كه برم با او مصاحبه كنم.اما هر وقت كه مي رفتم او اونجا نبود.تا اينكه بعد از پنج روز او را ديدم.اما سرش خيلي شلوغ بود. مشتريانش چهارتا دختر بودند.من هم صبر كردم تا انها بروند.آنها را زير نظر داشتم تا بتوانم در فرصتي مناسب با او صحبت كنم. چند لحظه بعد ديدم بين دخترها و پسر يك درگيري لفظي پيش اومد و بعد دخترها يك اسكناس(نمي دونم چند توماني بود)به طرف پسر پرت كردند وبا تمسخر از انجا دور شدند. من هم از فرصت استفاده كردم و رفتم پيش پسر و گفتگوي خود را اين گونه شروع كردم:

سوال:جريان چي بود؟                        

جواب:وقتي اونا اومدند كه خودشون را وزن كنند. من بهشون گفتم كه نفري پنجاه تومان مي شه.اما بعد كه وزن كردنشان تموم شد صد تومان بيشتر ندادند.

سوال:براي همين عصباني و ناراحت شدي ؟

جواب: آره.مگه نديدي پول رو چه جوري پرت كردند.فكر كردند كه بچه ام و سواد ندارم.

سوال:چند سالته و كلاس چندمي؟

جواب:كلاس پنجم و دوازده سالمه.

(در اين هنگام از او مي خوام با هم صحبت كنيم)

سوال:راستي اسمت چيه؟

جواب:رضا.

سوال:چه جالب اسم من هم رضاست.چند روزه نبودي؟

جواب:مريض بودم.سرما خورده بودم.براي همين نيامدم.

سوال:چند وقته اين كار رو مي كني؟

جواب:از تابستوني كه مي رفتم كلاس سوم.

سوال:تقريبا دو سال و نيم.هر روز اين كار رو مي كني؟

جواب:نه.اولش فقط تابستونا اما از اين تابستون كه گذشت هر روز.

سوال:روزي چقدر گيرت مي ياد؟

جواب:بين سه تا چهار هزار تومان.

سوال:براي كمك به خانواده ات اين كار را مي كني؟

جواب:هم آره و هم نه.چون بيشتر پولا را براي خودم نگه مي دارم.

سوال:پدرت چه كاره است؟

جواب:بازنشسته ي ارتش.

سوال:با اين پول ها چه كار مي كني؟

جواب:مي دم به پدرم بزاره توي بانك.پدرم برام توي بانك(صادرات)حساب باز كرده.

سوال:مي خواي بعد از اينكه پول ها را جمع كردي چه كار كني؟

جواب:يك مقدارش و خرج تحصيل و يك مقدارشم براي خودم لوازم مورد احتياجم را مي خرم.

سوال:كار كردن لطمه اي به درست نمي زنه؟

جواب:نه.درسم خوبه.فقط چهار.پنج ساعت اين كار رو مي كنم.حتي بعضي وقتها تكاليفم رو اينجا انجام مي دم.

سوال:چند بار تورو ديدم كه داري اينجا مشق هايت رو مي نويسي. دوست داري اين كار را ادامه بدي؟

جواب:فعلا اره.چون عادت كرده ام.حتي پدرم مي گه كه اين كار رو ديگه انجام ندم يا حداقل فقط تابستونا.اما من عادت كرده ام و بهش قول دادم كه درسم رو بخونم.

سوال:دوست داري در آينده چه كاره بشي؟

جواب:دكتر اما اگه نشد دوست دارم مثل شما خبرنگار.

سوال:از كجا مي دوني من خبرنگارم؟

جواب:از مدل صحبت كردنتون واز سوال پرسيدنتون.چون اين كارها را فقط خبرنگارها انجام مي دن.و مردم عادي اين كارها رو نمي كنند.

سوال:تا حالا خبرنگاري با تو مصاحبه كرده؟

جواب:نه.اما من خودم يك مدت براي خودم خبرنگاري مي كردم.

سوال:چه جوري؟

جواب:يك روز خواهرم برام مجله ي بچه ها گل آقا رو خريد و من اونو خواندم.توش نوشته بود كه بچه هايي كه دوست دارن خبرنگار افتخاري بشن و ما اسم شو توي مجله بنويسيم.برايمان مطلب هاي جالب و نقاشي هاي قشنگ ارسال كنند.من هم يك نقاشي و چند تا از انشاهايي كه نوشته بودم برايشان فرستادم.اما فقط نقاشيم چاپ شد.

سوال:تا حالا شده كسي بهت گير بده كه چرا اينجا نشسته اي؟

جواب:فقط يك بار مامورين شهرداري اومدند و ترازوم رو گرفتن و مي خواستند با خودشون ببرند اما من گريه كردم.اونا هم دلشون سوخت و اونو پس دادند.فقط گفتند موقعي كه اينجا شلوغ ميشه از اينجا برم و سد معبر نكنم.

سوال:گريه هم بلدي!؟

جواب:اون روز نمي خواستم گريه كنم اما خود به خود گريه ام گرفت.

سوال:داره كم كم بارون مياد نمي خواي كارت و تعطيل كني؟

جواب:چرا.براي امروز ديگه كافيه.دو هزارو نهصد تومان شده.

سوال:با خنده بهش گفتم پس بيا من هم دو بار خودم را وزن كنم تا بشه سه هزار تومان.اين طوري خوب نيست؟

جواب:شما كه نبايد پول بدين.مهمون من باشيد.

من هم خودم را وزن كردم و صدتومان به زور بهش دادم و از او خداحافظي كردم.....

  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 22:14  توسط رضا پیکرنگار  | 
گل ياس
  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 2:11  توسط رضا پیکرنگار  | 

 

اين شعر را خيلي دوست دارم و به آن علاقه دارم.آقاي نادر نادرپور اين شعر را سروديده اند.

 

پيكر تراش پيرم و با تيشه ي خيال

يك شب تو را ز مرمر شعر آفريده ام

تا در نگين چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سيه را خريده ام

 

بر قامتت كه وسوسه شست و شو در اوست

پاشيده ام شراب كف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ايمني دهم

دزديده ام ز چشم حسودان نگاه را

 

تا پيچ و تاب قد تو را دلنشين كنم

دست از سر نياز به هر سو گشاده ام

از هر زني تراشه تني وام كرده ام

از هر قدي كرشمه ي رقصي ربوده ام

 

اما تو آن بتي كه به بت ساز ننگرد

در پيش پاي خويش به خاكم فكنده اي

مست از مي غروري و دور از غم مني

گويي دل از كسي كه تو ر

 

زنهار زان كه در پس اين پرده نياز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

يك شب كه خشم عشق تو ديوانه ام كند

بينند سايه ها كه تو را هم شكسته ام

  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:44  توسط رضا پیکرنگار  | 

مژده اي دل كه دگر باد صبا باز آمد                            هدهد خوش خبر از طرف بسا باز آمد

بركش اي مرغ سحر نغمه داوودي باز                         كه سليمان گل از باد هوا باز آمد

عارفي كو كه كند فهم زبان سوسن                         تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد

مردمي كرد و كرم لطف خدا داد بمن                        كان بت ماه رخ از راه وفا باز آمد

لاله بوي مي نوشين بشنيد از دم صبح                   داغ دل بود با ميد دوا باز آمد

چشم من در ره اين قافله راه بماند                         تا بگوش دلم اواز درا باز آمد

گر چه حافظ در رنجش زد و پيمان بشكست             لطف او بين كه به لطف از در ما باز آمد

  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:36  توسط رضا پیکرنگار  | 

 

شعر زير را دكتر علي شريعتي در شرايط سخت قبل انقلاب سروده اند ومن تقديم مي كنم به شما:

                                        اين شب وحشت افزا سرآيد

          در شبي اين چنين وحشت زا                              مي روم در پي آرزويي

          در پي يار گمگشته خويش                                مي كنم هر كجا جستجويي

             صبر كن اي دل آرزومند                                   كاين شب تيره روز گردد

           نو ر حق بر سياهي باطل                                تا مگر باز پيروز گردد

            باش تا سر زند آفتابي                                  وين شب وحشت افزا سر آيد

           دور ظلم و ستم طي شود باز                         روزگاري از اين خوشتر آيد

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 15:10  توسط رضا پیکرنگار  | 

متن زير را روي جلد كتاب رمان شاهدخت سرزمين ابديت نوشته ي آرش حجازي خواندم. برايم جالب بود.شايد براي شما هم جالب باشد.

مگر مي شود آدم فقط يك بار عاشق بشود؟ عشق ابدي فقط حرف است. پيش مي آيد كه آدم خيلي خاطر كسي را بخواهد.اما هميشه وقتي آدم فكر مي كند كه دلش سخت پيش يكي گرفتار است.يك دفعه يك جايي مي بيند كه دلش .ته دلش براي يكي ديگر هم مي لرزد. اگر باوفا باشد.مي لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش مي ماند. هيچ كس حكمتش را نمي داند... حالا با خود آدم است كه حسرت را بخواهد يا عذاب گناه را. يكي را بايد انتخاب كند.فرار ندارد...

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 14:7  توسط رضا پیکرنگار  | 

هر صبح طلعت دل افروز خورشيد با يك دنيا شكوه و زيبايي با تاجي از طلا و ياقوت از ميان پرنيان ابرها جلوه ميكند و نسبم بهشتي با عطر مست كننده اش روح را نشاط مي بخشد گل ياس در موج خيال انگيزي از نور خورشيد با بوسه شيرين نسيم چشم به جهان ميگشايد و لبهاي ظريف و بيرنگش را به خنده باز ميكند .

پرنده اي كوچك با سرود ي بهشتي مقدمش را خوش مي گويد و مادر سپيدموي  ابر گردن بندي از ژاله هاي درختان بهاري بر سينه بلورينش مياويزد و اندام دلارايش باهنگ نسيم نرم نرمك ميرقصد و صفا و پاكي از چهره روشنش ميبارد.  چه خوشبخت است او كه هنوز با زشتيها و دردها و رنجهاي زندگي آشنا نشده است. و پاك و معصوم به آسمان ميخندد . چه سعادتمند است او كه ترا مانند است . ترا اي گل زيباي زندگي كه او درآستانه سپيده دم زندگي هستي و چون او در آغوش دريايي از زيبايها غرق شده اي .

  او را مي بيني كه چگونه با وجود تلخي سر انجام خويش بروي زندگي ابرها و آسمان مي خندد. او پايان تلخ زندگي و غروب غم انگيز حيات را ميداند به همين سبب از حال غافل نيست و يكدم لب از خنده فرو نمي بندد. ميداند كه همين نسيم نرم و ملايم روزي با تازيانه هاي خويش قامت دلاراي او را به لرزه در مي آورد .

 بوسه هاي گرم خورشيد جاي خود را به سيلي مي دهند. پروانه هاي سپيد با بوسه هاي گرم خود او را مي فريبند و تركش مي گويند . زنبورهاي طلايي از شيريني لبانش كام مي گيرند  و ميگريزند .

او همه اينها را ميداند اما باز لحظه اي نشاط خود را از دست نمي دهد و ميخندد. جواني و نشاط توهم مانند گل ياس است . پس چون او بروي زندگي بخند .

گرچه زندگي مارا ميان امواج خويش سرگردان و پريشان مي كند اما در دل ان صدفهاي پربها و درخشان نهفته اند . در دل تلاشها و جستجو هاي زندگاني نيز سعادت موج مي زند. هنگام سپيده دم از خواب گران بر خيز و زيبايي دل انگيز گيتي را تماشا كن .

اين زيباييها مال تو هستند . كسي انها را از تو باز نخواهد گرفت . درختهاي زرد پاييزي را بنگر كه با برگهاي لرزنده چون شمع دانهايي هستند كه در شاخه آنها صدها

شعله طلايي مي لرزند و با نفس دختر نسيم شعله ها به تدريج يكي بعد از ديگري خاموش مي شوند.

ابر هاي سپيد اين گلهاي قشنگ اسماني نوازشگر چشمان تو هستند و براي لذت توآفريده شده اند .

ديدن اين زيبايی ها سعادت بزرگي است كه لبها را به خنده مي گشايد و ئوح را پرواز مي دهد . اي گل زيباي زندگي لبهايت را بگشا تا ژاله دندانهايت يك دنيا برق شكوه به چهره پاكت بدهد و قلب كوچكت را روشن گردانند .

پنجه هاي ظريف خيال را بر تار حسرت ملغزان و اندوه بيهئده را بر خود راه مده كه نسيم دل انگيز صبح لبهاي شكوه آرزو را براي خنديدن ياري خواهد كرد.

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 12:17  توسط رضا پیکرنگار  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM